سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران

 

هوالحی

سالیانی پیش از این

گفتند: خلخال از پای زن یهود کشیدند

گفتی: اگر جان بسپارید از غم باکی نیست

حالا چه کنیم تا حق مطلب ادا شود

وقتی می‌بینیم هم کیشانمان را

زنده زنده می‌سوزانند

 




+ تاریخ جمعه 96/6/17ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

 نمی‌دانم گفته بودم یا نه، از خودم بدم می‌آید، وقتی این‌طور به تو بی‌محلی می‌کنم. به تویی که اول و آخری. اصل همه چیزی. تو... الله... کسی که آفریدی و پروراندی مرا. تویی که می‌میرانی مرا. من، از خودم بدم می‌آید! وقتی زل می‌زنم به آیه‌هایت و فریاد می‌زنم"خوب که چه؟". از خودم، از تن صدایم، از تک‌تک واژه‌هایم، حالم به هم می‌خورد. وقتی کم‌رنگ می‌نویسمت. زمانی که برایم حاشیه‌ای می‌شوی، تزئینی. بدم می‌آید از خودم برای همه لحظه‌هایی که تو صبوری و من ناآرام. تو رحمانی و من طلبکار.

 امروز "لک العتبی"، بدجور دلم را لرزاند. چقدر تو را نداشته‌ام؟ چقدر دور شده‌ام؟

من، چطور بدون تو با خودم راه آمده‌ام؟!



برچسب‌ها: أنت
+ تاریخ پنج شنبه 96/6/9ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالرئوف

گرد پاییز نشسته است روی نارون‌های مجاور حرم و فخر می‌فروشد به سرخی و زردی چراغ مغازه‌ها. زائران لبریز اشتیاق‌اند. خنکای سحر خواب از چشمان مشتاقشان ربوده است. قدم‌هایشان برای رسیدن به امامی که خورشید دل‌های ظلمت‌زده و انیس جان‌های خسته است، سریع‌تر شده است. امامی که تاب بی‌تابی زائرانش را ندارد. من اما به باب الرضا که می‌رسم گام‌هایم همراهی نمی‌کنند. زمین‌گیر می‌شوم؛ زمین‌گیر این همه گناه که با خود آورده‌ام. مانده‌ام با بی‌مبالاتی‌هایم چه کنم؟

اینجا رو به باب هشتم ایستاده‌ام و با دانه دانه اشک‌هایم رخصت می‌طلبم از فرشته‌هایی که بال گسترده‌اند زیر پای زائران. ا أدخل؟

دلم پر می‌کشد برای گوشه‌ای دنج از حرم. می‌شود آقا...؟ می‌شود کوله‌بار سنگین روی دوشم را زمین بگذارم و زیر لب زمزمه کنم " اتیتک زائرا وافدا"؟ از شما که پنهان نیست، جان به لبم کرده است این نفس سرکش. می‌شود نفسی تازه کنم در صحن جامع‌ تا آرامش لبریز کند جان واژه‌هایم را. می‌شود از اینجا که باب الرضاست، برسم به رضای خدا.

ای کاش میان این همه نور و روشنی رواق‌ها، میان این همه کرامت و بزرگی، زمان را در بند کنم و تا ابد در حریمتان بمانم و از بوی عود و گلاب سیراب شوم. چشم بدوزم به آیینه‌ها و انعکاس نور وجودتان را سیر تماشا کنم.

کاش مقیم کویتان شوم مثل همه کبوترها و قمری‌هایی که گوشه‌ای از ایوان یا روی چلچراغی منزل گزیده‌اند، بی‌آنکه واهمه‌ای به دل راه دهند، اینجا در محضر شما هیچ‌کس جرأت پراندنشان را ندارد. کاش من هم صبح به صبح با آب سقاخانه لبی‌تر کنم و هم زبان با تمام هستی قامت ببندم به سمت خدا در رواق امام(ره) و شامگاهان خورشید را با نوای نقاره‌هایتان بدرقه کنم در صحن انقلاب به امید صبح ظهور ان شاء الله ...


+ تاریخ پنج شنبه 96/5/19ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالمحبوب

نیک می‌دانی

این هرزنویسی‌ها از بار اندوهم نمی‌کاهند

دیگر این واژه‌ها حرف مرا نمی‌فهمند

شریک غم‌هایم نمی‌شوند

روزگاری است سر به عصیان برداشته‌اند

سست شده‌اند

و چه سود از واژه‌هایی که فرمانبر و رام نیستند

فاصله بر فاصله می‌افزایند

نمک بر زخم دوری می‌پاشند

می‌خواهم کوله بار دردم را بردارم

کوچ کنم از دیار زمین

به جایی که فراسوی اندیشه هر انسانی است

آنجا که حتی واژه‌ای به آن راه نمی‌یابد

آنجا که جز تو هیچ نیست

تو، دوای همه دردهایم

تسکین همه رنج‌هایم

من طالب تو هستم

با همه قصور‌هایم

بال‌های رحمتت را بگستران

و مرا بپذیر

انی ارغب الیک ...



+ تاریخ چهارشنبه 94/7/15ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالباقی

حتی اگر از یک اقلیم نبودیم

اگر ما را هموطن خطاب نمی‌کردند

اگر هیچ آیین و مذهبی سبب اتصال ما نبود

باز هم جا داشت بگوییم

از شدت غم، از زیادی اندوه

دلمان می‌خواهد سرمان را بگذاریم زمین

و بمیریم

و شاهد صحنه‌های دلخراش

این همه بی‌کفایتی

این همه ظلم رژیم منحوس آل سعود نباشیم

آجرک الله یا بقیه الله...


+ تاریخ جمعه 94/7/3ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالشهید

هیچ چیز اتفاقی نیست

این را همه می‌دانند

تو بی‌اذن زائر نمی‌پذیری

حقیقت نه، اما به واقعیت نزدیک است

اینکه در این خود بی‌خدا

بین همه سیاهی‌ها

چیزی باشد ناچیز

سپیدی شاید

یا مطلعی برای پایانی خوش.

تو که طالب باشی

بهانه‌ بی‌معنی است

می‌شود هنوز هم ...

می‌شود در سکوت صبح جمعه‌ای

که بلبل‌خرماها نفس تازه می‌کنند

با تو هم‌کلام شد

اندازه همین واژه‌ها

نشست و روزهای پایانی تابستان را بدرقه ‌کرد.

از زیر الوارهای سقف

 به حرکت پرشتاب ابرها

و بی‌تابی پرچم سرخ حسین نظر ‌کرد

برای زیتون تلخ‌ها دعا خواند

که بیم خزان است

و سرمای استخوان سوز کویر!

می‌توان دلواپس روزهایی بود که پا تند می‌کنند

و واژه‌هایی که همچنان هراسان و پرسان، راه نمی‌یابند

اما ...

 اینجا کنار تو بی‌پناهی مفهومی ندارد

کوره راه گمراهی رنگ می‌بازد با وجودت

که جلوه‌ای از حق است

و شاهراه هدایت

این را همه می‌دانند

"شهدا ذخایر هر دو عالم‌ هستند"




برچسب‌ها: شهدا
+ تاریخ دوشنبه 94/6/30ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالشهید

درمانده‌ام

هرچه می‌دوم به پای تو نمی‌رسم

به تو که از قبیله والسابقون السابقونی

تو که دل از دنیای دون بریدی

جان بر کف، پا در میدان عمل نهادی

نعم العبدی از نگاه خدا

شرمنده‌ام

که در چنته هیچ ندارم

دستانم تهی از واژه‌هاست

و پشتم سنگین از کم‌کاری

سرگشته‌‌ی این دار پر ریب و فریبم

یاری کن مرا

قدم‌هایم لغزان است و راه پر کمین

فریادم در گلو مانده

وامانده‌ی‌ این دیار هزار رنگ و نیرنگم

دعا کن مرا

افق دیدم نباید محصور دنیا شود

باید در کهف حصین ولایت باشم

نگاه تو نباشد از دست می‌روم

 



برچسب‌ها: شهدا
+ تاریخ پنج شنبه 94/6/26ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

یک: رو به باجی با تضرع و التماسی که تنها شگرد خودم هست می‌گویم می‌شود مامان را راضی کنی تا مرا هم ببرید. قول می‌دهم بچپم عقب پراید تا دانشگاه لام تا کام حرف نزنم اصلاً در دلم برایتان دعا ‌کنم که جز خدا نشنود صدایم را. که حواستان جمع بماند یک وقت هوس نکند بال درآورد و از دستتان بپرد. استرس‌تان بالا نرود سه‌تایی پذیرفته شوید با هم یکجا!

من قبل یک: به نظرت چند سال یکبار ممکن است آدم‌هایی مثل سرباز به پٌست شرکت بخورد؟ صاحبخانه جوابت کرده باشد آن هم وقت فرجه، در به در آدمی باشی که کارت را ردیف کند. رئیس هرچه مهربان، هرچند وظیفه‌شناس و منظم، اما بر خلاف طبیعتش عقلش بر دلش حکمفرماست. اندازه فاطمه دلنازک نیست اندازه فاطمه رحم و مروت ندارد تا بگوید اگر یکبار دیگر می‌گفت، می‌گفتم رایگان. [شاید هم حق دارد رئیس، دلسوزی برای این و آن با طی پله‌های ترقی و موفقیت هم‌خوانی ندارد! این را دو سال بعد خواهم گفت] یا اندازه من عذاب وجدان سراغش نمی‌آید. به نظرت چند سال یکبار ممکن است سرهنگ عدل روز دوشنیه‌ نباشد؟ چند سال یکبار ممکن است ادریسی بدقلقی کند موقع نصب یا بیومپر بازی درآورد؟ به نظر سوفی خدا دارد اذیتشان می‌کند. اما به تعبیر من دلش برای تو سوخته که همه چیز مرتب شده این نخ نامرئی خوب دانه‌های تسبیح را نشانده کنار هم. یک حمد یک السلام علیک از ازل حق تو بوده است، نه؟

من بعد یک: مادرم زن نجیبی است تقصیری ندارد فقط هرزگاهی منطقش بر احساسش می‌چربد! قبولدار نمی‌شود. اینکه عدل عمه مرضی، باجی و زهرا همه با هم در یک حوزه امتحانی‌ شرکت می‌کنند دلیل دندان شکن و موجه‌ای برای پرسه زنی‌های من نیست.


دو: می‌گوید آدم حرف‌های دلش را نباید بنویسد حتی در دفترچه یادداشت شخصی‌اش! اما من نمی‌توانم ننویسم که دلم لک زده است برای پاییز دانشگاه، برای برگ‌های نارون که زیر پا خوردشان کنم تا حرم الشهدا، برای جعبه سفیدرنگ دلنوشته‌ها که حسرت حرف‌های دلم روی دلش مانده، برای داوودی‌های عاشق، برای گنجشک‌های وراج، برای نیمکت‌ چوبی دانشکده علوم تا خودم را رویش حس کنم خود خودم نه یک مهندسِ ... خودم را بنویسم تنها برای خودم، غافل از اینکه بعدها دست می‌گیرد برایم و با صدای خنده‌هایش خانه را روی سر می‌گذارد سرنوشتی مشابه همین حرف‌ها!

پایان نوشت: حیف که نمی‌شود به آینده رفت...



برچسب‌ها: شهدا
+ تاریخ دوشنبه 94/6/23ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالهادی

بالفرض که این دنیا روی ورقه در جواب همه سؤال‌ها نوشتی لاأدری... آن هم درشت و خوانا، بدون هیچ خط‌خوردگی. آن دنیا می‌خواهی چه کنی؟ به نظرت با لاأدری کار پیش می‌رود؟ یا گمان برده‌ای که می‌توانی قِسر در بروی؟ یا...

ـ اما

اما چه؟ تقصیر خدا چیست؟! دست‌هایت را محکم گذاشته‌ای روی چشم‌هایت و دائم داد می‌زنی اینجا تاریک است! من می‌ترسم، من نمی‌بینم، من نمی‌دانم...

پایان نوشت: ...


+ تاریخ دوشنبه 94/6/16ساعت< pb:Time3> نویسنده