سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

هوالحبیب

گیرم حواسم پرت علم باشد

و احوالت را نپرسم

اما این به معنای فراموشی نیست

یادت مثل حسن یوسف‌هایت

در دلم زنده است و نفس می‌کشد

رفیق شفیق دانشکده!

ما هنوز "زینبین" هستیم

حتی اگر این واژه‌ها را هرگز نخوانی...

 


+ تاریخ شنبه 96/10/30ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

با اینکه قرن‌ها است

به زمستان سرد وسوزان نبودنت عادت کرده‌ایم

و در خوابی عمیق فرو رفته‌ایم

اما

سروها همچنان استوار

به انتظار روی تو ایستاده‌اند

حضرت بهار!

ظهور کن...


+ تاریخ جمعه 96/10/8ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

پاییز است

و ما دلمان از 

سرخی انارها خون...

 


+ تاریخ پنج شنبه 96/9/2ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

گیسوانش سپید شد

قامتش خمید

پیر شد!

چهل منزل

خورشید را

روی نیزه دیده بود

 


+ تاریخ پنج شنبه 96/8/18ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالشهید

دست دراز می‌کنم سمت آن دخترک

 که گوشه عبای مادرش را سخت چسبیده

اما واژه‌ها در دهانم می‌ماسند

وقتی می‌بینم به پهنای صورت می‌باری...


+ تاریخ شنبه 96/8/6ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالمحبوب

کسی میان معرکه فریاد می‌زند

طفلی گم شده است

صدایش میان شیهه اسب‌ها گم می‌شود

تو، بند بند بدنت می‌لرزد

و من، واژه‌هایم به اشک می‌نشینند

 


+ تاریخ دوشنبه 96/7/17ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحبیب

ببین عشق چه شوری به پا کرده

شهید آورده‌اند

این بار اما

بی سر...

بی دست ...

اربا اربا...

ببین اکبرمان رفته

و دوباره اصغر آمده است

 

 



+ تاریخ چهارشنبه 96/7/5ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحی

سالیانی پیش از این

گفتند: خلخال از پای زن یهود کشیدند

گفتی: اگر جان بسپارید از غم باکی نیست

حالا چه کنیم تا حق مطلب ادا شود

وقتی می‌بینیم هم کیشانمان را

زنده زنده می‌سوزانند

 




+ تاریخ جمعه 96/6/17ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

 نمی‌دانم گفته بودم یا نه، از خودم بدم می‌آید، وقتی این‌طور به تو بی‌محلی می‌کنم. به تویی که اول و آخری. اصل همه چیزی. تو... الله... کسی که آفریدی و پروراندی مرا. تویی که می‌میرانی مرا. من، از خودم بدم می‌آید! وقتی زل می‌زنم به آیه‌هایت و فریاد می‌زنم"خوب که چه؟". از خودم، از تن صدایم، از تک‌تک واژه‌هایم، حالم به هم می‌خورد. وقتی کم‌رنگ می‌نویسمت. زمانی که برایم حاشیه‌ای می‌شوی، تزئینی. بدم می‌آید از خودم برای همه لحظه‌هایی که تو صبوری و من ناآرام. تو رحمانی و من طلبکار.

 امروز "لک العتبی"، بدجور دلم را لرزاند. چقدر تو را نداشته‌ام؟ چقدر دور شده‌ام؟

من، چطور بدون تو با خودم راه آمده‌ام؟!



برچسب‌ها: أنت
+ تاریخ پنج شنبه 96/6/9ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالمحبوب

نیک می‌دانی

این هرزنویسی‌ها از بار اندوهم نمی‌کاهند

دیگر این واژه‌ها حرف مرا نمی‌فهمند

شریک غم‌هایم نمی‌شوند

روزگاری است سر به عصیان برداشته‌اند

سست شده‌اند

و چه سود از واژه‌هایی که فرمانبر و رام نیستند

فاصله بر فاصله می‌افزایند

نمک بر زخم دوری می‌پاشند

می‌خواهم کوله بار دردم را بردارم

کوچ کنم از دیار زمین

به جایی که فراسوی اندیشه هر انسانی است

آنجا که حتی واژه‌ای به آن راه نمی‌یابد

آنجا که جز تو هیچ نیست

تو، دوای همه دردهایم

تسکین همه رنج‌هایم

من طالب تو هستم

با همه قصور‌هایم

بال‌های رحمتت را بگستران

و مرا بپذیر

انی ارغب الیک ...



+ تاریخ چهارشنبه 94/7/15ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر