سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

 

هوالحبیب

مثل همیشه

اشک و آه و حسرتش سهم من

و زیارتش سهم تو

 


+ تاریخ جمعه 98/7/19ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحبیب

اگر بیایی

قول می‌دهم

زل بزنم در چشم‌هایت

و این‌بار همه‌ی حرف‌های نخوانده‌ سهم تو باشد

 


+ تاریخ شنبه 98/5/12ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحبیب

یکسال گذشته را مرور می‌کنی

پر است از سیاهی

بی هیچ نقطه روشنی

سرشار از حرف‌های بیهوده

از دل شکستن‌های بی‌شمار

از خودخواهی‌های مشمئز کننده

از نفرت و کینه بی‌حد و حصر

از شهوت شهرت

از خودت بدت می‌آید

از این خود بی‌خود

فکر می‌کنی

این همه پلیدی از کجا ریشه گرفت

و درونت را پر کرد

کی تا این اندازه بیگانه شدی با خودت

شاید از زمانی که حواست به دلت نبود

به خودت

وقتی عنان نفست را رها کرده بودی

و او میدان را برای

یکه تازی‌هایش خالی دیده بود

تو را از خودت ربود و برد و برد

تا به این نقطه رسیدی

اما همراهی تا کجا؟!

تا کی تن به ذلت دادن؟!

بس نیست!

مگر نه اینکه

بدت می‌آید از این همه دوری

دلت، دلت حق دارد بگیرد از این همه سیاهی

دلت را دریاب این روزها

وقت خلوت کردن است

گاه رفتن فرا رسیده است

باید بگذاری همه را

و رها بروی

جایی که خودت باشی

و تنها خدا

دور از دنیا و هیاهوی آدم‌ها

 


+ تاریخ یکشنبه 98/4/9ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحبیب

و دوباره صبح آغاز می‌شود

با صدای قل قل سماور

و عطر چای هل دار مادر

همه چیز می‌توانست بدتر از این پیش رود

الحمد الله...

 


+ تاریخ یکشنبه 98/3/26ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

برای دومین بار دعوت‌نامه می‌فرستی که بیا

و من برای بار دوم دعوتت را پس می‌زنم

بهانه می‌آورم

درس و امتحان و تنهایی

بدون برنامه‌ریزی که نمی‌شود

نگاه می‌کنی

از همان نگاه‌ها که هزاران حرف نگفته دارد

انگار می‌گویی رها کن

این همه دل‌مشغولی را

این همه وابستگی را

می‌خواهی چه کنی با این همه بار

با این شانه‌های نحیف

نفست بالا نمی‌آید

خودت را ببین

اصلا مگر نمی‌گفتی

صفای زیارت به تنهایی است

پس چه شد؟!

سکوت می‌کنم

...

باید به جای نشستن پشت این میز

و چانه زدن با واژه‌ها

در صحن انقلاب باشم

مثل یک سال پیش

راستش یکسال پیش هم تنها بودم

حتی با وجود "میم"

(یعنی که هنوز هم...)

نزدیک غروب بود

و ثانیه‌های آخر

دلم اندازه دل آسمان تنگ شده بود

دانه‌های باران اذن می‌خواستند از تو

باید دعای وداع می‌خواندم

اما انگار دلت نمی‌آمد بِرانی‌‌ام

...


+ تاریخ چهارشنبه 98/2/4ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

تمام می‌شوی در حالی که نگاهم هنوز روی نقطه‌ شروع منتظر است. انگار بنای حرکت ندارد. مغزم هنوز نتوانسته این همه سرسختی را هضم کند. می‌خواهم دوباره واژه‌ها را از نظر بگذرانم. می‌خواهم دوباره آغازت کنم. درگیر این همه شهامت شده‌ام. می‌خواهم بفهمم این همه دلاوری، این همه صبر، این همه عشق ارمغان چیست؟ از دل کدام باور و ایمان بیرون می‌زند؟ باید واژه واژه بخوانمت. باید حرف به حرف با تو همراه شوم. باید از هوای تو نفس بکشم...

 


+ تاریخ یکشنبه 97/11/21ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

هنوز نابلد بودم

گوشه‌ی چادرم را محکم با دندان گرفته بودم

تا مبادا از سرم بیافتد

نگاهم بین جمعیت پی تو بود.

می‌خواستم پا به پایت بدوم

که سوزشی عجیب راه نفسم را بند آورد.

قدم‌هایم بی‌آنکه بخواهم سست شد

و پلک‌هایم روی هم افتاد

برای همیشه...


+ تاریخ یکشنبه 97/11/14ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

باید به خودمان دلداری بدهیم

ما باید دوام بیاوریم

باید روی پای خودمان بایستیم

این روزها ناگزیر تمام می‌شود

دنیا روی دور تمام شدن است

دیروز نمانده

 پس امروز هم نخواهد ماند

 همه‌ی سختی‌ها

همه‌ی تلخ‌کامی‌ها می‌گذرد

حتی همه‌ی زخم زبان‌ها

یک روز برمی‌گردیم

و به همه این راه آمده نگاه می‌کنیم

آن روز

هیچ ظلمی وجود نخواهد داشت

آن روز عطر عدالت همه جا را پر کرده است

آن روز از ته دل می‌خندیم

پس به امید رسیدن آن روز

باید تا آخرین نفس بایستیم

استوار و با صلابت

ما با هم هستیم

و دست خدا با ما است...


+ تاریخ شنبه 97/11/13ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر
[نوشته ی رمز دار]  


+ تاریخ پنج شنبه 97/11/11ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

این همه فاصله، این همه تضاد، این همه اختلاف. این همه بغض و نفرتی که از اسلام در کلام او است، ریشه در کجا دارد؟ نمی‌دانم! از خودم می‌پرسم چرا همه چیز به اینجا کشیده شد؟ اما مثل همیشه جوابی ندارم.

این شبها چشم‌هایم را که می‌بندم،  چهره‌اش در ذهنم مجسم می‌شود. دائم واژه‌هایش در گوش‌هایم زنگ می‌زند. مثل یک کابوس، سرشار از سیاهی و وحشت... فکرش را هم نمی‌کردم. همه چیز تمام شده بود. من این سو بودم و او آن سو. حالا اما نه؛ نشسته‌ام درست پشت میزی که سمت دیگرش به او منتهی می‌شود. به نگاه سرشار از نفرتش. به واژه های سرشار از بغضش. به افکاری که می‌ترساندم...

خدایا چرا من باید این جا باشم؟!

گاهی به او حق می‌دهم. ژست آدم‌های بی‌طرف را می‌گیرم. گوشی برای شنیدن دردهایش می‌شوم. تلخی خاطرات گذشته را با او مزه مزه می‌کنم. حتی نم اشکی در گوشه چشم‌هایم دیده می‌شود. گاهی اما کاسه صبرم لبریز می‌شود. از حرف‌های باطلی که سعی می‌کند حق جلوه دهد، از دروغ‌هایی که به هم می‌بافد تا به خوردم بدهد. دلم می‌خواهد سرش داد بزنم، اما نمی‌توانم. دلم می‌خواهد برای همیشه این همکاری را قطع کنم، اما نمی‌شود. شاید هنوز هم دلم برایش می‌سوزد. شاید هنوز هم او را بی‌تقصیر می‌دانم. شاید...

اگر بدانی این روزها چقدر دستانم خالی است. اگر بدانی این شب‌ها چقدر سینه‌ام تنگ شده است. نمی‌دانم سرانجام این همه تقابل به کجا می‌رسد؟

اغثنی...


+ تاریخ سه شنبه 97/11/9ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر