سفارش تبلیغ
صبا

هوالحبیب

شاید حق با زهرا است

شاید واقعا تلاش و تقلا بی‌فایده است

راستش می‌مانم چه بگویم

می‌مانم چطور از حیثیت تو دفاع کنم

وقتی آدم‌هایی مثل "ج"

به دور از هر گونه تعهد و تخصص

روز به روز قدرت می‌یابند

وقتی تبعیض و بی‌عدالتی را

 با تک تک سلول‌هایم حس می‌کنم

وقتی اندیشه‌های بلندمان به عقب رانده می‌شوند

وقتی تلاش‌هایمان نادیده گرفته می‌شود.

وقتی فاطمه زل می‌زند توی چشم‌هایم و می‌گوید:

هیچ وقت روی پیشرفت و تعالی را نخواهیم دید!

من زمینگیر و مهجور می‌شوم

حتی تصور نبودت مثل مرگ است

عین پوچی است


+ تاریخ یکشنبه 97/10/23ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحبیب

کاش دلت با هرزنویسی‌هایم نرم می‌شد و یکی از همین عصرهای پاییزی که باران تن تب‌دار نارون‌ها را نوازش داده و تشنگی داوودی‌ها را فرونشانده، گام‌های خسته‌‌‌ام را می‌کشاندی سمت خودت که رو به سوی خداست. نیازی به واژه نبود تو با همان نگاه از سر مهر با همان سکوت از سر لطف، التیامی بودی بر همه زخم‌ها و رنج‌ها. حتی حس حضورت خوشایند بود. این روزها خسته‌ام اما نه از کج خلقی‌های استاد منطق و نه از نیش و کنایه‌های آخر کلاس. دلگیرم اما نه از بی‌اعتنایی‌های فاطمه و نه از بی‌مهری سادات. بی‌طاقتم اما نه از فشار درس‌ها و حجم کارهای عقب افتاده. این روزها از دست خودم کلافه‌ام. از دست خودم دلگیرم. از دست خودم بی‌طاقتم. هر روز صدای زهرا در گوشم می‌پیچد وقتی می‌گوید: «شاید آدم‌های بیرون را گول بزنی اما با خودت چه می‌کنی؟» من با خودم چه می‌کنم هان؟ این لجباری‌های بچه‌گانه که همه را عاصی کرده، این پریشانی‌های گاه و بی‌گاه که قلب تو را هم رنجانده، این‌ها یعنی من هنوز هم با خود کنار نیامده‌ام. 

 


+ تاریخ یکشنبه 97/9/25ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالشهید

باور کن قلم به دست گرفتن و از تو نوشتن، برای تو نوشتن کار سختی است آن هم برای منی که هنوز نه حرمت قلم را می‌داند و نه به رسم و آیین واژه‌ها آگاه است. علاوه بر آن، آدم‌ها هر چه روحشان وسیع می‌شود از میدان دید آدم‌های دیگر بیرون می‌روند آن وقت نمی‌شود از لابلای حرف‌های این و آن دنبالشان را گرفت. باید ردشان را در آسمان زد و من که دستم به آسمان نمی‌رسد. باور کن هیچ کس نمی‌تواند شهدا را در یک بند و دو بند جا بدهد. هیچ واژه‌ای نمی‌تواند ایثار را معنا کند. باید کتاب‌ها برایت نوشت، باید سال‌ها از تو حرف زد باید ساعت‌ها نشست و به تو فکر کرد شاید اندکی قد ذره‌ای تو را فهمید...

 راست می‌گویند تو از خیل آنان نبودی که ترس از مرگ در دلهایشان لانه کرده بود و خوف ترک دنیا کارشان را به اشبه الرجال رسانیده بود. تو از نژاد آنها نبودی که بخواهی پشت ولی‌ات را خالی کنی و رهبرت را در میانه جنگ با دشمن دون تنها بگذاری، خواه سوز سرمای زمستان باشد یا تندی گرمای تابستان. تو از جنس مردان مرد بودی همان‌ها که صدای حضرت روح الله (ره) شیدایشان کرده بود. همه‌ی سال‌های جهاد و شهادت زیر باران آتش و گلوله آرام نگرفتی. نه تو اهل تسلیم شدن نبودی، خستگی کی در قاموس تو معنا داشت؟ آن هم تویی که عقده همراهی علی(ع) در دلت مانده بود و وِرد زبانت "یالیتنا کنا معک" شده بود. تو که در سِلم با حسین(ع)بودی زیر پرچم اسلام. هیچ وقت خدا، پایت روی زمین بند نبود و همیشه در حال فتح قله‌ها، آن وقت می‌شد آرزو به دل بمانی؟ تو که طعم بی‌برادری را با حسین(ع) چشیده بودی در عاشورای 59. نه نمی‌شد ... تو عِلماً عَملاً در بیعت با علی(ع) بودی پس باید جواز عبورت را در غدیر می‌گرفتی. باید سیراب می‌شدی آن هم از دست خود مولا...

شهادتت مبارک 


+ تاریخ جمعه 97/8/25ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

خیره می‌شوم به چشم‌هایت

مثل تشنه‌ای مقابل دریا

انگار بخواهم از عمق نگاهت

سیرابم کنی



+ تاریخ یکشنبه 97/8/13ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحق

حرف‌هایت مثل آب سردی تمام تنم را کرخت و بی‌حس می‌کند

اما چه کنم که چاره‌‌ای جز صبر و سکوت نیست

خودم را می‌سپارم به آغوش آرام ضریح

و زیر لب دعایت می‌کنم

همین...


+ تاریخ سه شنبه 97/8/1ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

می‌گوید: «ویزایمان آماده است»

و با همین چند کلمه آه از نهاد همه‌مان بلند می‌شود

آخرش این مُحرم هم آمد و به اربعین رسید

و من همچنان حسرت به دل

همچنان چشم به راه

همچنان...


+ تاریخ سه شنبه 97/7/24ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

شاید به این یقین رسیده‌ام که بحث از دلالت بی‌معنا است

حس می‌کنم ذهنم انبانی از مفاهیم است

و زبانم از بیان حتی واژه‌ای عاجز

این روزها را هیچ کس

جز تو نمی‌فهمد

باور کن...


+ تاریخ پنج شنبه 97/7/5ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

و عاشورا، زخمی است بر جان‌هایمان

تا زمین و زمان است

می‌سوزیم


+ تاریخ پنج شنبه 97/6/29ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

بی‌تابم

گویی همه بی قراری‌های عالم

 جمع شده است در دلم

می‌خواهم پای واژه‌هایش زار بزنم

وقتی به نام تو می‌رسد

وقتی می‌سوزم


+ تاریخ شنبه 97/6/3ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحبیب

فریاد نه؛ می‌بینم.

خسته و وامانده، سرشار از تهی، لبریز از بیهودگی شده‌ای...

بعد از زمانی طویل، بعد از این همه تقلا و تلاش، چشم گشوده‌ای و خود را در نقطه شروع دیده‌ای

چه حسرت عظیمی! چه درد تمام ناشدنی!

همه این مدت را تنها دور خود چرخیده‌ای، عین فرفره‌ها

[و فرفره‌ها همیشه خودشان را دور می‌زنند نه دیگران را!]

فریاد نه؛ می‌شنوم

تنها بدون او

یعنی، حکایت مور و سینه سنگی سیاه

یعنی، آتشی که ثانیه‌هایت را سوزانده

یعنی، سایه سنگین نبودن

یعنی باز...

فریاد نه؛ می‌دانم، می‌فهمم

حالا نوبت توست!

باور کن خودت و بودنت را

و دل ، تا بشویی

و دست‌ها، تا بالا بیاوری و قد بکشی تا جایی که

سرانگشتانش را حس کنی.

او به انتظار نشسته است

تو را

هر لحظه...

 

 


+ تاریخ سه شنبه 97/5/16ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر