سفارش تبلیغ
صبا

هوالحبیب

امروز وقتی داشتم با سرعت خودم را به کتابخانه، که در قلب پارک آرام گرفته، می‌رساندم، دلم می‌خواست برای چند دقیقه بنشینم رو یکی از نیمکت‌ها. چشم‌هایم را ببندم و چند نفس عمیق بکشم. برای لحظاتی گوش‌هایم را میهمان نغمه سرایی گنجشک‌هایی کنم که از شور بهار می‌خواندند. مشامم را پر کنم از عطر بنفشه‌هایی که سر صبحی ذوق کرده بودند. اما وقتش نبود. به اندازه کافی این روزها فرصت‌ها را سوزانده‌ام. قدم‌هایم را تندتر کردم. اما وقتی پیچیدم سمت درختچه شیشه‌شوی، شاخه‌های سربه زیرش مرا بی‌هوا ‌برد آن سوی شهر، جایی که تو در گوشه‌ای از خاکش آرام گرفته‌ای. حالا آنجا حتما طاووسی‌ها به گل نشسته‌اند و عطرشان با بوی سحرآمیز زیتون تلخها در آمیخته است. حتما آنجا هم بهار حال بلبل خرماها را خوب کرده است و آنها هم حال تو را. خوش باش با بهار مثل همه آدم‌ها. بی‌خیال من و دلگیری‌های این روزهایم. من از همین‌جا حمدم را برایت می‌خوانم رفیق!


+ تاریخ شنبه 97/1/18ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

گیرم حواسم پرت علم باشد

و احوالت را نپرسم

اما این به معنای فراموشی نیست

یادت مثل حسن یوسف‌هایت

در دلم زنده است و نفس می‌کشد

رفیق شفیق دانشکده!

ما هنوز "زینبین" هستیم

حتی اگر این واژه‌ها را هرگز نخوانی...

 


+ تاریخ شنبه 96/10/30ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

با اینکه قرن‌ها است

به زمستان سرد وسوزان نبودنت عادت کرده‌ایم

و در خوابی عمیق فرو رفته‌ایم

اما

سروها همچنان استوار

به انتظار روی تو ایستاده‌اند

حضرت بهار!

ظهور کن...


+ تاریخ جمعه 96/10/8ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

پاییز است

و ما دلمان از 

سرخی انارها خون...

 


+ تاریخ پنج شنبه 96/9/2ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

گیسوانش سپید شد

قامتش خمید

پیر شد!

چهل منزل

خورشید را

روی نیزه دیده بود

 


+ تاریخ پنج شنبه 96/8/18ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالشهید

دست دراز می‌کنم سمت آن دخترک

 که گوشه عبای مادرش را سخت چسبیده

اما واژه‌ها در دهانم می‌ماسند

وقتی می‌بینم به پهنای صورت می‌باری...


+ تاریخ شنبه 96/8/6ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالمحبوب

کسی میان معرکه فریاد می‌زند

طفلی گم شده است

صدایش میان شیهه اسب‌ها گم می‌شود

تو، بند بند بدنت می‌لرزد

و من، واژه‌هایم به اشک می‌نشینند

 


+ تاریخ دوشنبه 96/7/17ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحبیب

ببین عشق چه شوری به پا کرده

شهید آورده‌اند

این بار اما

بی سر...

بی دست ...

اربا اربا...

ببین اکبرمان رفته

و دوباره اصغر آمده است

 

 



+ تاریخ چهارشنبه 96/7/5ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

 

هوالحی

سالیانی پیش از این

گفتند: خلخال از پای زن یهود کشیدند

گفتی: اگر جان بسپارید از غم باکی نیست

حالا چه کنیم تا حق مطلب ادا شود

وقتی می‌بینیم هم کیشانمان را

زنده زنده می‌سوزانند

 




+ تاریخ جمعه 96/6/17ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

 نمی‌دانم گفته بودم یا نه، از خودم بدم می‌آید، وقتی این‌طور به تو بی‌محلی می‌کنم. به تویی که اول و آخری. اصل همه چیزی. تو... الله... کسی که آفریدی و پروراندی مرا. تویی که می‌میرانی مرا. من، از خودم بدم می‌آید! وقتی زل می‌زنم به آیه‌هایت و فریاد می‌زنم"خوب که چه؟". از خودم، از تن صدایم، از تک‌تک واژه‌هایم، حالم به هم می‌خورد. وقتی کم‌رنگ می‌نویسمت. زمانی که برایم حاشیه‌ای می‌شوی، تزئینی. بدم می‌آید از خودم برای همه لحظه‌هایی که تو صبوری و من ناآرام. تو رحمانی و من طلبکار.

 امروز "لک العتبی"، بدجور دلم را لرزاند. چقدر تو را نداشته‌ام؟ چقدر دور شده‌ام؟

من، چطور بدون تو با خودم راه آمده‌ام؟!



برچسب‌ها: أنت
+ تاریخ پنج شنبه 96/6/9ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر