سفارش تبلیغ
صبا

هوالهادی

«بقیه‌الله خیر لکم ان کنتم مومنین»

درد دارند پلک‌های مردم شهر، درد بی‌لیاقتی. چشم‌ها داغدار "متی ترانا و نراک" است. "بقیه خدا" بینمان نفس می‌کشد، راه می‌رود، زندگی می‌کند و ما دیده بینا نداریم. حواسمان نیست گردش مهر به خاطر روی ماه اوست. اگر ابرها پهنه آسمان درمی‌نوردند و نم باران روی گونه گل‌ها می‌نشیند، اگر هر بهار مهمان عطر یاس می‌شویم، همه از وجود اوست. از دعای خیر اوست که سردی این‌همه عصیان نکشته‌ ما را. امان...امان از دیدگانی که "سیراب سراب‌های نوبرانه جهان‌اند" و خالی از قامت یار... امان از دل‌های که مهرخورده‌اند و رضایت داده‌اند به حیات نباتی به ندیدن، امان از ما که عادت کرده‌ایم به درد کشیدن. تا کی دست روی دست می‌گذاریم و سپیدی برگ‌ها روسیاه واژه‌ها می‌شود؟ تا کی سیمای حبیب خدا را به سخره می‌گیرند و ما سکوت از برمی‌کنیم؟ لبخند می‌زنیم و مذاکره می‌کنیم. دارد دیر می‌شود. نفس زمین بالا نمی‌آید. زمان آن نیست ایمان بیاوریم به"خیر لکم" خدا؟

پایان نوشت: آقا اجازه! «وَ أَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ» حرف ما نیست، امر خداست.



+ تاریخ شنبه 93/10/27ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

«یا رفیق من لارفیق له»

این 10 سال دوری از تو روانشناس خوبی ساخته، آن‌قدر خوب که به‌راحتی رأی آدم‌ها را بزنی و از تصمیمات مضحک منصرفشان کنی. وادارشان کنی صبح‌ها با ده نفس عمیق روحشان را از تعلیق بیرون بکشند. اینکه به نفعشان است به هندسه اقلیدسی معتقد باشند و حرص به هم نرسیدن دو خط موازی روی کاغذ را نخورند، قطعاً نصف‌النهارها به‌رغم مجازی بودن در قطبین به هم می‌رسند. نمی‌دانم بااین‌همه چرا حرف‌های‌ دلم را نمی‌خوانی...

 این روزها روحم بجای گوش سپردن به خطابه‌های غرایت در باب لزوم تولید علم، تقویت فن بیان و تهیه اِس اُپی، می‌خواهد دست در دست دخترک هفت‌ساله زنگ‌ تفریح، مدرسه را بگذارد روی صدا، روحم بی‌تاب سرسره بازی است، بی تاب پر کردن کف حیاط از مربع‌های گچی. سر صف ضجه بزند "ای زن به تو از فاطمه (س) این‌گونه خطاب است ارزنده‌ترین زینت زن حفظ حجاب است." کفر خانم "فریبا" را در هم‌خوانی‌هادرآورد. برای دهه فجر فکر اجرای نمایش باشد. با "فاطمه" دست‌به‌یکی کند و خودش را در گروه سرود کلاس چهارمی‌ها جا بزند. مثل "مرجان"جو گیر شود سر اجرای سرود ای شهید، یادش برود باید دست راستش را می‌گذاشت روی قلبش. ساعت‌ها به تماشای رقص ریسه‌های پرچم سه رنگ بنشیند و کیف کند. کاش در گوش روحم ندبه زمزمه می‌کردی با آن صدای لطیف. اگر بدانی روحم چقدر بهانه چادرنماز سفید مدرسه را دارد...

به نظر بیهوده در چشمانت زل زده‌ام. خبری از کودک دیروز نیست. پاک ازدست‌رفته‌ایم، مثل خودم بچگی‌هایت را پشت سر گذاشته‌ای، قد کشیده‌ای بیش ازآنچه در گذشته ها تصورش را داشته باشیم. خیلی وقت است دولت سازندگی سر آمده و حقوق معلمی پدر رو به فزونی گذاشته، ضرورتی ندارد به بهانه روز تولدم برای مدادهایم فکر جای گرم و نرمی باشی. بایستی هدفمند زندگی کرد. امید است نظریات "اسکینر"بهبود یابد. می‌توانی با پول‌هایت موش‌های جدید بخری و تحقیقات گسترده راه بیندازی. روزها به افزایش راندمان دانشجویان بیندیشی. من بی صبری تو را در ابداع روش‌های نوین آموزشی می‌فهمم. موظفی همچنان علم بالا بیاوری...

پایان نوشت: روحم چاییده باز و شانه‌هایت نیست...



+ تاریخ چهارشنبه 93/10/24ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

یانور

«...ولاالظلمات ولاالنور...»

غریبه‌ام برای نارون‌های رنگ‌پریده خیابان

سنگفرش‌های وارفته پیاده‌رو صدای گام‌های خسته‌ام را از یاد برده‌اند

این داوودی‌های عاشق

که سِحر پاییز از پسشان برنیامده

به رخ می‌کشند سرخ و سپیدی‌شان را به اقاقیاهای بی‌بر

مرا به خاطر نمی‌آورند

سکوتم برای بلبل خرماها آشنا نیست

نگاه شاه‌پسندها سرد است

می‌بینی حتی این گلایل سفید هم مرا بجا نمی‌آورد

وقتی برای جز به‌جز اینجا

که نقطه ثقل شهر است و آرامگاه تو

بیگانه باشم

برای تو و اولی‌تر برای او هم.

مرا می‌ترساند این ‌همه سردی

میدانم خبری از آلزایمر نیست

این سردی ریشه در من دارد

منی که وجودم را تصرف کرده

منی که بوی تو ندارد، مال او نیست

اماره است به شر

مست از باده گناه، می‌تازد با مرکب غرور.

باز دورافتاده‌ام از منِ‌او...

می‌بینی فاصله گرفته‌ام از تو

تا بهشت هفت‌آسمان راه است

قلبم ملتهب است

تمام تنم ملتهب است

این دوری قصد جانم کرده

تو اگر طعم غربت نگیری از کامم

او اگر امان ندهد دل‌شکسته‌ام را

من جان می‌دهم...

"بسان شعله شمعی در هجوم تاریکی"

بگو به او...

امیدی نیست به آفتاب کم‌جان

قلبم تاریک است و نفسم سرد

راه نمی‌برم با ظلمت

نور می‌خواهد دلم

نورعلی نور


+ تاریخ جمعه 93/10/19ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالباقی

«توفنی مسلما و الحقنی بالصالحین»

ننه خدیج هم رفت مثل هر آدم دیگری که مرگ با "موی پیشانی‌اش گره‌خورده" است. آلزایمر داشت اما یادش بود این دم آخری باید دندان مصنوعی‌اش را بیرون بیاورد یادش بود سیر سید را ببیند بعد سرش را بگذارد روی دامانش و یک‌نفس عمق بکشد و...کسی چه می‌داند شاید می‌دانست این دم، دم آخری است که فرومی‌برد. دم آخری است که به بازدم نمی‌رسد. گنجینه‌ی ذهنم را زیرورو می‌کنم دو تصویر برجسته می‌شود، مراسم دعای عرفه 88 و روضه‌خوانی فاطمیه، خانه حاج علی. نمی‌دانم یعنی در عمرم بیش از این دو بار او را ندیده بودم یا ذهنم روبه‌زوال است؟ عجیب مهرش به دلم افتاده بود با آن صورت ناز نورانی که گل لبخند از رویش محو نمی‌شد. دوستش داشتـ(دار)م نه به‌اندازه پنج‌تا و ده‌تایی‌های حمیدرضا، به‌اندازه بی‌بی به‌اندازه همه‌ی دوست داشتن‌های فرا واژه‌ای در قلبم. همه دوست داشتن‌هایی که با مرگ قوت می‌گیرد و با دوری به اوج می‌رسد. کسی چه می‌داند شاید اشرف السادات برایش از سفر حج یک روسری سپید بلند حاشیه‌دار سوغات آورده بود تا صورت چروکیده از غم روزگارش را قاب بگیرد و دلش آب شود. شاید کف دستان و موهای سپیدش را حنا می‌گذاشت تا سرخِ سرخ شود و چشم‌های علی‌رضا را بزند. حتماً به خاطر دل کوچک زهرا السادات هم که شده برای لباس‌هایش جیب می‌گذاشت و به سید سفارش خرید نخودچی از بقالی محل می‌داد. کسی چه می‌داند شاید عصر جمعه تشکچه‌اش را می‌انداخت کنار سماور مسی و چای تازه‌دم می‌گذاشت یک دور صلوات می‌انداخت با دانه‌های تسبیح فیروزه‌ای‌اش تا بچه‌ها از راه برسند و خانه را بگذارند روی سرشان. { امیرعلی عینک ته‌استکانی سید را از لب طاقچه کش برود و بزند به چشم‌هایش، سرش گیج برود، سید محمد یکهو عینک را بقاپد و بپرد در آغوش مادر و با ژست پیروزمندانه‌ا‌ی پُز بدهد " اگه راست میگی بیا بگیر" امیرعلی چشم‌غره برود و خط‌ونشان بکشد "حسابتو می‌رسم صبر کن..." سید از راه نرسیده میانجی‌گری کند بین دخترها که سر گُلِ‌سر دعوایشان بالاگرفته"آقاجان دوباره که اشک زهرا السادات را درآوردی"}. 

این روزهای‌ آخر یادش می‌رفت زیر اجاقش را کم کند یادش می‌رفت پول‌هایش را کجا می‌گذارد. یادش می‌رفت پرتقال را توی دیگ آبگوشت نیندازد. آلزایمر داشت دیگر یادش می‌رفت سر فاطمه را با سؤالات تکراری نخورد.

کسی چه می‌داند شاید یکی از همین شب‌های بلند زمستان به خوابم بیاید، با لباس‌های سرتاپا سپید که بوی عطر گل محمدی‌اش گیجم می‌کند، دستم را بگیرد و ببرد به باغِ بهشت...


+ تاریخ دوشنبه 93/10/8ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر