سفارش تبلیغ
صبا

فید بَک:

دروغ چرا اون روز قرارمون قله نبود ولی من حتی نتونستم به جان پناه هم برسم.

حسابی کم آورده بودم، بار اضافی و کفش نامناسب از یه طرف، خونریزی و افت قند خون هم شده بود قوز بالای قوز!

بیچاره رئیس از قبل اتمام حجت کرده بود: "کفش مناسب و کوله پشتی داشته باشید، بار اضافی ممنوع "

من اما به خیال خودم انگار قرارپیکنیک داریم نه کوهنوردی { بماند که یه جاهایی هم دیدیم رفته تو مایه های صخره نوردی}، با کفش کتونی و کیف شونصد کیلویی!

هر چقدر بالاتر می رفتیم به تعداد جا مونده ها اضافه می شد. به خودم می گفتم من حتما باید بالا برم، باید بالا برم...

اونایی که کارکشته تر بودند راهنمایی می دادن:"گام های کوتاه بردارین، با یک گام نفس بگیرین با گام بعدی نفستونو پس بدین..." ماهرتر از اونا هم عصا داشتن!

توی راه یکی با نوای"بی تو یاصاحب زمان، بی قرارم هر زمان" بالا می اومد، یک می گفت بگو یاحسین و بیا...

به یه جایی که رسیدم گفتم من دیگه نمی کشم، چشمم سیاهی رفت، دیگه نتونستم بالا برم، نفسم بالا نمی اومد

علنا جا زده بودم

اگه از اون ارتفاع می افتادم چی میشد؟ حتما می مردم...{آخرش که مرگ هست ولی خدایی مرگ اینجوری هم خیلی غم انگیزه}

یکی کمک کرد و خودمو به یه تکه سنگ رسوندم، از چیزهایی که ته کیفم مونده بود خوردم یه کم که مغزم راه افتاد دیدم ای دل غافل حالا که دیگه نمی تونم بالا برم باید همه این راهو برگردم.{همه میگن بالا رفتن از کوه سخته من میگم پایین اومدن! یه جور فوبی از ارتفاع}

به خودم سرکوفت می زدم که اگه به جان پناه رسیده بودم وقتی میدیدن رو به احتضارم خوب یه هلوکوپتر خبر می کردن و مصیبت پایین اومدن مرتفع می شد.

بالاخره دلو به دریا زدم و شروع کردم به پایین اومدن، به هر جون کندنی بود رسیدم به زمین! {جایی که سفت باشد}

اِستُپ

تو اون لحظه ای که فقط من بودم تو، تو بودی و من. یهو چقدر عظمتت جلوه کرد پیش چشمم، انگار تازه کشفت کردم

چقدر دلم تکرار اون لحظه را می خواد خدا.{همون آیه ای که میگه وقتی که تو کِشتی هستن و...}

فوروارد:

خوب که نگاه می کنم می بینم پا گذاشتن تو مسیر آدم شدن درست عین بالا رفتن از کوهه، یه جورایی اومدم که از کوه بیخودیم بالا برم، که قله خودم را فتح کنم. راه سخت و دشوار هست  پس باید بارمو سبک کنم. باید خودمو به دست تو بسپارم خدا.

 


 

 

 


+ تاریخ چهارشنبه 92/6/27ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

این صحن را خیلی دوست دارم

روز آخر است

نشستم در صحن عتیق تک و تنها

کمی دورتر از ایوان طلا و  پنجره فولاد

همسفر رفته  پیشتر  سنگ هایش را وا کند

من گویی ابا دارم  از ورود به حریم حرم

نه در این سفر که هیچ موقع  تلاش نکردم دستم را به ضریح برسانم

ترس از ازدحام یا شرم از گناه؟!

خودم هم خوب نمی دانم...

دفترچه و مدادم را بیرون می آورم

می خواهم بروم توی نخ زائرها

ذهن خوانی کنم

دردهایشان، گیر و گرفتاریشان را

غافل از اینکه خودم از همه گرفتارترم

چند خط روی کاغذ چند خط روی دلم می نویسم

آقا اما انگار دلش نمی خواهد کسی درد زائرهایش را بداند

مدادم زمین گیر می شود روی واژه ای

شاید آن طرفترخادمی یا زائری هم رفته باشد توی نخ خودم!

بیخیال می شوم

 مداد و دفترم را می گذارم کنار

دارم با خودم حرف می زنم

دلم ضعف می رود

زن بسته شکلات را می گیرد جلوی صورتم

از خدا خواسته دو تا برمی دارم

یکی برای خودم یکی برای همسفر

می گوید: حمد و شفا

می خوانم: بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله رب العالمین...

و در دل دعا می کنم برای بیمارش

کم کم دارم به خودم می رسم

زانوهایم را بغل می کنم

تازه چشم هایم گرم و نطقم با آقا باز شده

که  ناغافل صدای آشنایی می گوید: "اینجایی؟"

سرم را که بالا می گیرم

همسفر بالای سرم ایستاده

و کلی شاکی که چرا  گم شده ام!

....

آقا حرف هایم ناقص مانده

"باز هوای حرمت آرزوست..."


+ تاریخ شنبه 92/6/23ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر