سفارش تبلیغ
صبا ویژن

هوالحبیب

هنوز نابلد بودم

گوشه‌ی چادرم را محکم با دندان گرفته بودم

تا مبادا از سرم بیافتد

نگاهم بین جمعیت پی تو بود.

می‌خواستم پا به پایت بدوم

که سوزشی عجیب راه نفسم را بند آورد.

قدم‌هایم بی‌آنکه بخواهم سست شد

و پلک‌هایم روی هم افتاد

برای همیشه...


+ تاریخ یکشنبه 97/11/14ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

باید به خودمان دلداری بدهیم

ما باید دوام بیاوریم

باید روی پای خودمان بایستیم

این روزها ناگزیر تمام می‌شود

دنیا روی دور تمام شدن است

دیروز نمانده

 پس امروز هم نخواهد ماند

 همه‌ی سختی‌ها

همه‌ی تلخ‌کامی‌ها می‌گذرد

حتی همه‌ی زخم زبان‌ها

یک روز برمی‌گردیم

و به همه این راه آمده نگاه می‌کنیم

آن روز

هیچ ظلمی وجود نخواهد داشت

آن روز عطر عدالت همه جا را پر کرده است

آن روز از ته دل می‌خندیم

پس به امید رسیدن آن روز

باید تا آخرین نفس بایستیم

استوار و با صلابت

ما با هم هستیم

و دست خدا با ما است...


+ تاریخ شنبه 97/11/13ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر
[نوشته ی رمز دار]  


+ تاریخ پنج شنبه 97/11/11ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

این همه فاصله، این همه تضاد، این همه اختلاف. این همه بغض و نفرتی که از اسلام در کلام او است، ریشه در کجا دارد؟ نمی‌دانم! از خودم می‌پرسم چرا همه چیز به اینجا کشیده شد؟ اما مثل همیشه جوابی ندارم.

این شبها چشم‌هایم را که می‌بندم،  چهره‌اش در ذهنم مجسم می‌شود. دائم واژه‌هایش در گوش‌هایم زنگ می‌زند. مثل یک کابوس، سرشار از سیاهی و وحشت... فکرش را هم نمی‌کردم. همه چیز تمام شده بود. من این سو بودم و او آن سو. حالا اما نه؛ نشسته‌ام درست پشت میزی که سمت دیگرش به او منتهی می‌شود. به نگاه سرشار از نفرتش. به واژه های سرشار از بغضش. به افکاری که می‌ترساندم...

خدایا چرا من باید این جا باشم؟!

گاهی به او حق می‌دهم. ژست آدم‌های بی‌طرف را می‌گیرم. گوشی برای شنیدن دردهایش می‌شوم. تلخی خاطرات گذشته را با او مزه مزه می‌کنم. حتی نم اشکی در گوشه چشم‌هایم دیده می‌شود. گاهی اما کاسه صبرم لبریز می‌شود. از حرف‌های باطلی که سعی می‌کند حق جلوه دهد، از دروغ‌هایی که به هم می‌بافد تا به خوردم بدهد. دلم می‌خواهد سرش داد بزنم، اما نمی‌توانم. دلم می‌خواهد برای همیشه این همکاری را قطع کنم، اما نمی‌شود. شاید هنوز هم دلم برایش می‌سوزد. شاید هنوز هم او را بی‌تقصیر می‌دانم. شاید...

اگر بدانی این روزها چقدر دستانم خالی است. اگر بدانی این شب‌ها چقدر سینه‌ام تنگ شده است. نمی‌دانم سرانجام این همه تقابل به کجا می‌رسد؟

اغثنی...


+ تاریخ سه شنبه 97/11/9ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر

هوالحبیب

شاید حق با زهرا است

شاید واقعا تلاش و تقلا بی‌فایده است

راستش می‌مانم چه بگویم

می‌مانم چطور از حیثیت تو دفاع کنم

وقتی آدم‌هایی مثل "ج"

به دور از هر گونه تعهد و تخصص

روز به روز قدرت می‌یابند

وقتی تبعیض و بی‌عدالتی را

 با تک تک سلول‌هایم حس می‌کنم

وقتی اندیشه‌های بلندمان به عقب رانده می‌شوند

وقتی تلاش‌هایمان نادیده گرفته می‌شود.

وقتی فاطمه زل می‌زند توی چشم‌هایم و می‌گوید:

هیچ وقت روی پیشرفت و تعالی را نخواهیم دید!

من زمین‌گیر و محجور می‌شوم

حتی تصور نبودت مثل مرگ است

عین پوچی است


+ تاریخ یکشنبه 97/10/23ساعت< pb:Time3> نویسنده | نظر